داستانک
اشتباه شده بود!!!
آدمهاي زيادي اومده بودند... همه منتظر بودند... يکي يه دسته گل دستش بود... يکي يک جعبه شيريني... يکي ديگه خيلي خوشحال و يکي هم ناراحت... هرکسي حالي داشت... اما مهمتر اين بود که همه منتظر بودند... پدري دست بچه اش رو گرفته بود.. کودک به باباش گفت: بابايي پس کي مي آد؟ باباش گفت: الان ديگه بايد برسه عزيزم...
کوچيک و بزرگ... همه و همه... کنار هم منتظر ايستاده بودند تا بياد... تو نگاه همه انتظار ديده مي شد... مادري که طفل شيرخواره اش رو تو آغوش گرفته بود و اومده بود. اون هم در انتظار...
پيرزني که با يک زنبيل اومده بود توجه همه رو به خودش جلب کرده بود... همه مي گفتن مادرجان شما چرا اومدي؟ . . .
























ܓ✿ سـلام علیکم ܓ✿