دیوانه ای را در بصره دیده اند که خرما را با دانه میخورد . گفتند : چرا
 چنین می کنی ؟ گفت : خرمافروش با دانه بر من وزن کرده است !
 (لطایف الطوائف)


ابلهی سوزنی در خانه گم کرده بود و در کوچه می طلبید. گفتند چه می جویی؟

 گفت: سوزنی را که در خانه گم کرده ام.

گفتند: ای ابله چیزی که در خانه گم کرده ای در کوچه می جویی؟

گفت: چه کنم که خانه تاریک است و چراغ ندارد.
(لطایف الطوائف . ص 410)


 مردی با سپری بزرگ به جنگ رفته بود , از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند, برنجید و گفت ای مردک مگر کوری ؟ سپری بدین بزرگی نمی بینی, سنگ بر سر من میزنی ؟
(کلیات - عبید زاکانی)


 یک روستایی در شهر به در دکان قنادی رسید, دید قناد از حلواهای گوناگون که در پیش دارد چیزی نمی خورد. آهسته نزدیک شد و انگشتی به چشم او بزد.
 
مرد ترسان خود را به عقب کشید و خشمگین پرسید, چرا چنین کردی؟

گفت: خواستم بدانم می بینی و نمیخوری؟


روزی یکی از همسایگان نزد ملا نصرالدین آمدکه خر او را به امانت بگیرد .

 ملانصرالدین گفت: متاسفانه خرم خانه نیست . در همین هنگام خر ملا شروع به عر عر کرد . مرد همسایه گفت :اما صدای خرت که از خانه می آید !؟

ملا عصبانی شد و گفت : مرد حسابی تو حرف من ریش سفید را قبول نمی کنی اما حرف این خر نادان را قبول می کنی؟ (لطائف الطوایف)