خانواده خوشبخت

خوشبختی در سيره پيامبر رحمت صلی الله علیه وآله

 

در ايام ميلاد پيامبر نور(ص) سيماي خوشبختي را در پرتوي انواري از سيره آن بزرگوار به تماشا مي نشينيم.

1) کان رَسول ا... (ص) فخما مفخما؛ پيامبر اکرم (ص) با شکوه و بزرگوار بودند. گرچه با مردم بسيار صميمي بودند و با آنان انس و الفت مي گرفتند اما اين صميميت به شکوه، هيبت، اقتدار و صلابتشان لطمه نمي زد و وقار ايشان را مخدوش نمي کرد.

2) يتکلم بجوامعِ الکلم. سخنانى فراگير مى گفتند و مهارت هاي کلامي ايشان در اوج بود.

3) فصل لا فضول و لا تقصير؛ بدون کم و زياد سخن مي گفتند نه چنان کم مي گفتند که مقصودشان فهميده نشود و نه چندان پر مي گفتند که ملال آور و خسته کننده باشد.

4) دَمِثٌ؛ نرم خو و مهربان بودند.

5) لَيْسَ بِالجافى؛ خشن نبودند.

6) و لا بِالْمَهينِ؛ خوار هم نبودند.

7) يعظّم النعمة (تعظم عنده النعمة) و إن دَقَّت؛ نعمت را هر چند ناچيز بزرگ مى داشتند.

8) لا يذم منها شيئا؛ چيزى از نعمت را نکوهش نمى کردند.

9) کان لا يذم ذواقا و لا يمدحه؛ از مزه غذا بد نمى گفتند و تعريف هم نمى کردند.

10) لا يقوم لغضبه إذا تعرض الحقّ شيء حتى ينتصر له؛ چون چيزى مانع حق مى شد، چيزى ياراى خشم ايشان را نداشت تا آن که حق را يارى کنند.

11) و لم يقم لغضبه شى ء حتّى ينتصر له؛ چيزى خشمشان را رفع نمى کرد، تا آن که حق را حاکم سازند.

12) لا يغضب لنفسه و لا ينتصر لها؛ براى خود خشمگين نمى شدند و براى خود چيرگى نمى خواستند.

13) لا تغضبه الدنيا و ما کان لها؛ دنيا و آنچه در آن است ايشان را خشمگين نمى کرد.

14) فاذا تعوطى الحق لم يعرفه احد؛ هرگاه حقى ضايع مى شد، احدى را ملاحظه نمى کردند.

15) کان متواصل الاحزان؛ پيوسته غمگين بودند.

16) دائم الفکرة؛ همواره در انديشه بودند.

17) ليست له راحة؛ آسودگى نداشتند. (راحت طلب نبودند.)

18) لا يتکلم في غيرِ حاجة؛ بدون نياز سخن نمى گفتند.

19) طويل السکتة؛ سکوتشان طولانى بود.

20) يفتتح الکلام و يختمه بأَشداقه؛ از آغاز تا پايان سخن دهانشان را کاملاً باز نمى کردند.

21) إذا أشار أشار بکفه کلّها؛ هرگاه اشاره مى کردند با تمام کَف دستشان اشاره مى کردند.

22) إذا تعجب قلبها؛ هرگاه شگفت زده مى شدند دست خود را مى گرداندند.

23) إذا تحدث اتّصل بها، يضرب براحته اليمنى باطن إبهامه اليسرى؛ هرگاه سخن مى گفتند دستان خود را به هم مى پيوستند و شست دست چپشان را به گودى کف دست راستشان مى زدند.

24) إذا غضب أعرض و أشاح؛ هر گاه خشمگين مى شدند رويشان را بر مى گرداندند و چهره بر مى تافتند.

25) إذا فرح غض طرفه؛ هرگاه شاد مى شدند ديدگانشان را فرو مي بستند.

26) جل ضحکه التبسم؛ بيشتر خنده ايشان تبسم بود.

27) يفتر عن مثل حب الغمام. هرگاه لبخند مى زدند دندان هايشان چونان دانه هاى تگرگ خودنمايى مى کرد.

سيد مهدي واعظ موسوي

منبع: روزنامه خراسان دوشنبه 30دی1392