روایت تکاندهنده شکنجههای ساواک
خانم دباغ از خاطره شکنجه دختر جوانش می گوید
دکترجواد منصوری چنین تعریف می کند:
نیمه شبی مرا برای بازجوئی و شکنجه از سلول بیرون کشیدند، مرا به تخت بستند و چنان با شلاق زدند که بیهوش شدم. آنها ازمن اطلاعاتی راجع به آقای عزت شاهی میخواستند که بیشترین مدت را در سلول انفرادی ـ ظاهراً 27 ماه ـ دارد و در این قضیه ازمرحوم دکترشریعتی وشهید رجایی بیشتر در سلول انفرادی بوده است. منصوری میگفت: «وقتی مرا برای لحظاتی به حال خود رها کردند شنیدم یکی از آنها به دیگران میگفت اگر بیشتر به او شلاق بزنید خواهد مرد... نتیجه این شد که رهایم کردند و دو سرباز مرا کشان کشان به درون سلولم انداختند و رفتند. با بدنی مجروح و خونین در سلولی کثیف، سرد و خالی از همه چیز؛ از شدت درد امکان استراحت نبود ترجیح دادم رو به قبله بخوابم تا اگر عمرم رو به اتمام است، رو به قبله از دنیا بروم. لحظاتی چشمم به خواب گرم نشده بود که در سلولی که هیچ کس جز من در آن نبود دستی شانه ام را فشرد و گفت جواد پاشونمازت رو بخوان!
چشم که باز کردم، کسی را ندیدم حیرت زده ماندم که چه اتفاقی افتاده است. از طرف دیگر در سلول ساعتی نبود تا بدانم زمان در چه وضعی است. به زحمت بلند شدم و خودم را به در رساندم و به شدت به در کوفتم و به سربازی که آمد گفتم میخواهم نماز بخوانم. او گفت اولاً الان ساعت سه نیمه شب است و ثانیاً من اجازه باز کردن در سلول را تا ساعت 8 صبح ندارم. اصرار مرا که دید گفت:پس تا مسئول من بیدار نشده، زود برو وضو بگیر و برگرد. پس از آنکه وضو گرفتم و نمازم را نشسته خواندم از بلندگوی حسینیه دهکده اوین صدای اذان صبح به گوشم رسید.
روز بعد، حسینی، شکنجهگر معروف تا مرا دید، گفت: اهه، اینکه هنوز زنده است و شکنجه مجددا آغاز شد. پس از شکنجه دوباره مرا در کنار جوانی 17 ساله اهل یزد در در سلول انداختند که طوری شکنجه شده بود که گوشت و استخوان پاهای او دیده میشد و من چنان از دیدن وضعیت او که گمان میکنم در زیر شکنجه به شهادت رسید منقلب شدم که زخمها و جراحتها و دردهای خودم پاک از یادم رفت!
جواد منصوری سخنان خود را با این جمله تمام کرد: «همه ما هر نفسی که میکشیم مدیون این انقلاب هستیم» و به زبان کنایه میگفت، دوستان و رهبران ما کسی طلبکار انقلاب نباشد هر که در هرجا هست وام دار این مردم وانقلاب و امام است.

خاطرات خانم مرضیه حدیدهچی معروف به خانم"دباغ"
حاجیه خانم مرضیه دباغ هم سخن دکترمنصوری را تأیید میکند که آنچه را که دید و کشید نمی تواند به زبان بیاورد. با بردن نام شکنجه گران معروف ساواک مانند حسینی، تهرانی، قندی، منوچهری که از او با عبارت لعنه الله علیه یاد میکند و با بغضی خاص ادامه میدهد که شکنجه زنان در ساواک با مردان فرق میکرد. وی دنیایی از حرف را با این جمله به حضار با نگفتن بقیه عباراتش منتقل کرد که دلیل آن این جمله بود که گفت: «من الان وقتی خبر اسیر شدن زنهای عراقی و فلسطینی را میشنوم دعا میکنم اگر خدا مرگ این زنها را برساند بهتر است از اینکه آنها در دست چنین جنایتکارانی اسیر باشند و آن ببینند که دیگران دیدند».
خانم دباغ از خاطره شکنجه دختر جوانش رضوانه میگوید که وی را برای شکنجه میبردند که شنیدن فریادهای وی چگونه لرزه بر اندام مادرش که سخت تر از او شکنجه دیده بود میانداخت. وی میگفت پس از آنکه صدای دخترم خاموش شد و نگهبان در سلول را باز کرد به سختی تا پشت در رفتم تا ببینم دخترم را آوردهاند یا زندانی جدیدی به سلول وارد شد و اگر دخترم را آوردهاند، زنده است یا مرده که ناگهان دیدم بدن نیمه جان رضوانه را در پتویی انداخته و کشان کشان به سلول رساندند. از دیدن وضعیت فرزندم که احساس کردم در زیر شکنجه دژخیمان شهید شده است (هر چند وقتی که بیهوش میشد به صورت او آب میریختند تا به او هوش بیاید و شکنجه شود) بسیار بیتاب و مضطرب شدم که ناگهان صدای مصمم مرحوم آیتالله ربانی شیرازی در سلول مجاور بود، لرزه بر بدنم انداخت که آیه «و استعینوا بالصبر و الصلوة» ( از نماز و روزه کمک بگیرید ) را قرائت میکرد، مرا به خود آورد.
با شنیدن آن صدا و آیه، شروع به استغفار کردم که خدایا مرا ببخش. سپس لحظاتی ساکت شدم و به دخترم نگاه کردم که بر روی کف سلول چنان بیحس افتاده بود که احساس کردم مرده است و در دلم خدا را شکر کردم که مرد و از دست این پلیدان نامرد راحت شد. دوباره دخترم را برای شکنجه بردند و 16 روز بعد نیمه جان در سلول انداختند و رفتند.
اینکه این شیر زن چه دیده و چه کشیده که به مرگ فرزند جوانش نسبت به زنده ماندنش در اسارت راضیتر بوده است، فقط خدا میداند و بس.
به آقای شهروش، مدیر کل بنیاد شهید قزوین که خود از تیر خوردههای تظاهرات در سن 17 سالگی در قزوین است و پای راستش را از زانو در این قضیه از دست داده میگویم نمیدانم خدا چگونه میخواهد با خانم دباغ معامله کند؟ و البته میدانم خانم دباغ و دباغها، خود به این نکته به خوبی واقف هستند که باید تا ابد سپاسگزار حضرت دوست باشند که به آنها توان تحمل چنین صدماتی را مرحمت فرموده است. خانم دباغ در پایان خاطره خود به تلخی میگوید: من و دخترم در زندان به مادر و دختر پتویی معروف بودیم، چون حجاب را از سرِ ما گرفته بودند و وقتی ما را به بازجویی میبردند ما به ناچار با بستن پتو به دور سرمان به اتاق منوچهری جلاد شکنجهگر ساواک وارد میشدیم و در سلول هم همان پتو را به جای روسری به سر میکردیم.
چقدر خانم دباغ از مردم اشک گرفت، خدا میداند! انگار روضه میخواند. جالب اینکه حتی بچههای زندان هم با شنیدن خاطرات او اشک میریختند.
حاجیه خانم دباغ در آخرین جمله خود گفت ما باید قدر این انقلاب را بیشتر بدانیم و آن را به جوانان بیشتر بشناسانیم و مبادا خدای ناکرده مسائل خودمان ما را از تبعیت از ولایت باز دارد.
منبع: سایت مرکزاسناد انقلاب اسلامی
ܓ✿ سـلام علیکم ܓ✿